شهاب الدين احمد سمعانى
106
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
آن قصّاب آن گوسفند را بيفكند و دو دست و يك پاى وى ببندد و يك پاى رها كند ، گويد كه ظلم باشد اگر همه ببندم . تيغ 49 بر حلق راندن و از حركت باز داشتن ظلم عظيم بود ، زيرا كه زخم تيغ نتوان چشيدن به آرام گرفتن 50 ، آخر كم از حركتى نباشد . آن بستن دو دست و يك پاى قهر قصّاب است ، و آن رها كردن يك پاى گشاده لطف اوست ، لطفى در قهر و قهرى در لطف ، نه اين آن را برمىگيرد و نه آن اين را . گفتهء ايشان است : التّصوّف اضطراب ليس فيه سكون . تصوّف جنبشى است كه در وى قرار نيست زيرا كه آب چون قرار گرفت گنده گشت 51 الماء اذا طال مكثه ظهر خبثه و اذا سكن متنه تحرّك نتنه / a 33 / و ترى الجبال تحسبها جامدة و هى تمرّ مرّ السحاب . روا باشد كه مرد به صورت در زاويهء خود قرار گرفته بود و سرّ او طواف و جولان در حظيرهء قدس كند 52 ؟ جنيد - قدّس اللّه روحه - به سماع برنخاستى ، او را گفتند : چرا برنخيزى ؟ اين آيت برخواند : وَ تَرَى الْجِبالَ ، الآية . آرى چون رفتن 53 تيز شود ديدار به عكس بازگردد . نبينى آن سنگ خراس كه مىرود از غايت روش هر كه بنگرد به ديدهء صورى ، گويد كه ايستاده است . اى پير چرا به سماع برنخيزى ؟ گفت . شما روش ما نبينيد ، چون روش به غايت رسد در ديدار نيايد . بدايت روش در ديدار آيد امّا نهايت روش در ديدار نيايد . نسيم سحر چنان گذرد كه كس را خبر نباشد ، بادى چه كنى كه چون بيايد در و ديوار بر هم زند ، نسيم سحرى درآيد و خبر دوست بيارد كه گوى گريبان را خبر نباشد . وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ . گفت پدر ايشان : بيت آب جوى موليان آيد همى * بوى يارِ مهربان آيد همى اسبِ ما را از نشاط وصلِ دوست * آب جيحون تا ميان آيد همى 54 امّا سوختهء يوسف آن بوى غريب و آن نسيم عجيب ، آن بادى بدان استادى ، اهل كاروان را از آن خبر نه ، برادران را آگاهى نه ، و يعقوب را هشتاد 55 فرسنگ كشاكش در جان و دل افتاده . شعر نسيم الصّبا ان جئت ارض احبّتى * فحضّهم عنّى بكلّ سلام و بلّغهم انّى رهين صبابة * و انّ غرامى فوق كلّ غرام